پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 تیر ماه سال 1387
خبر مثل همیشه کوتاه بود

خسرو شکیبایی

در سکوت و  بی خبری رسانه ها در این چند روز تعطیلی این خبر بر سرم آوار شد:

به گزارش خبرگزاری فارس، خسرو شکیبایی ساعت 9 صبح امروز جمعه، 28 تیر در سن 64سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران از دنیا رفت.

.... خسرو شکیبایی را نه مثل همه به خاطر هامون که بیشتر به خاطر خانه سبز دوست داشتم....با آن حرکات بی پایان دست و سرش....

خوب میدانم که از فردا وبلاگ ها پر میشود از مرثیه ثرایی.... خوب می دانم فردا دارینوش دوباره نامه ها و  نشانی ها را در تیراژ وسیع منتشر می کند.....خوب می دانم از فردا هامون وارد لیست فیلم های مورد علاقه شبه منور الفکر ها می شود....خوب میدانم  از فردا حجم سبز وارد بساط سی دی فروش کنار مترو ی ترمینال جنوب می شود.....خوب می دانم از فردا پوسترش کنار فرهاد و فریدون فروغی و دیگران در میدان انقلاب به فروش میرسد......

اینجا هنوز هم ایران است و خبر مثل همیشه کوتاه بود....

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
خسته ام

از ترانه های زخمی

تا سکوت عشق

                       خستم

از بلند آشنایی

تا سقوط عشق

                      خستم

 

 

خسته ام از واژه ی عشق ُ

جمله ی دوستت دارم

خسته ام از بی همزبان مردن

در این شهر پر از آدم

 

خسته ام از دیوارهای این شهر خاطره خواندن

خسته از این سال های بی خاطره ماندن

خسته از تردید و باور

خسته از سنگ و بلور

خسته ام از زیر پای سایه ها مردن

خسته ام از تیغ نور

************************

پ.ن: وقتی می نوشتمش فکر می کردم شاهکاره.....هنوز هم فکر نمی کنم یه ترانه معمولیه....باید بیشتر روش کار کنم...البته این ترانه هم زمان با یک آهنگ نوشته شد...

اگر فکر میکنید این ترانه ناله های نا امیدانه ی عاشقانه  است ....دوباره بخوانیدش....

پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر....

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش (شمس تبریزی؟)

سهراب در نامه ای به احمد رضا احمدی در شرح روزگارش در نیو یورک می نویسد:((شعر ننوشته ام، خواهم نوشت.))... به قول عمران صلاحی: ((حالا شده حکایت ما))......شعر ننوشته ام،خواهم نوشت...

یکم: از شعر نوشتن یا نقاشی کشیدن یا هر کار هنری که فکرش را بکنید تا هنرمند بودن راه زیادی وجود دارد...شاید بهتر باشد این گونه بنویسم که(( هر شاعری یا نقاشی هنر مند نیست)).... یکی از مواردی که یک اثر هنری را ناب میکند این است که از هر نظر متاثر از دیگران و دیگر آثار  نباشد....سعی کرده ام  میان تکرار و نوآوری و استفاده به جا از ترکیبات موجود در شعر فارسی مرز بندی کنم.....

دوم: بعد از مدتی تجربه کردن و خواندن و توجه به بحث های ادبی به نقطه ی اول رسیده بودم و فرو مانده در تعریف شعر و انتخاب یک تعریف از بین این همه تعریف که از (شعر سخنی است موزون و مقفا) شروع می شود و تا....ادامه دارد.....جالب این که در این دور باطل باز هم برای  چندمین بار به این نتیجه رسیدم که اگر شعر ناب شعری باشد که خود به سراغ شاعر می آید آن گاه شعر اصلا تعریف پذیر نیست....

سوم: تردید داشتم که اصولا باید یک قالب خاص را انتخاب کرد و در آن مسیر حرکت کرد یا باید با توجه به باید های هر شعر قالب شعر را انتخاب کرد...و یا اصلا باید صبر کرد وقتی شعر به سراغ شاعر آمد قالب هم با خود شعر خواهد آمد...... در این مورد هم به این نتیجه رسیدم که باید از هر دو این نظریه ها به صورت ترکیبی استفاده کرد...و حالا می دانم که از این به بعد بیشتر ترانه خواهم نوشت تا گونه های دیگر....هر چند که دیوانگیست ترانه نوشتن در این سرزمین به هزاران دلیل....

 به هر روی آرمان گرا بودنم به شعرم هم سرایت کرده و این باعث می شود کمتر بنویسم یا دست کم کمتر کارهایم را روی وبلاگ قرار دهم...شاید همین آرمان گرایی باعث شد که به سمت شعر حرکت کنم . قیصر امین پور می نویسد:((خدا   روستا  /  بشر       شهر / و شاعران  آرمان شهر  را   آفریدند /  که درخواب هم خواب آن را ندیدند))

**************************************

 شاید این ترانه احساس امروزم نباشد:

 

مرا بخوان بانو ، رفیق دیروزم

دلیل این بغض هنوز و هر روزم

مرا بخوان تا من شبیه من باشم

 از همه عاشق ها  دوباره  سر باشم

مرا بخوان از نو به موج گیسویت

به جشن مرگم در میان آغوشت

مرا بخوان هرچند، شکسته و مایوس

 گذشتِ فصل بهار من،افسوس

ببر مرا با خود از این فراموشی

بخوان مرا خستم از این که خاموشی

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
روایتی بی پرده از پشت پنجره

چند تا از پست های قبلی را پاک خواهم کرد. کار ضعیف را باید نابود کرد. حقیقت این هست که میشد کارهای خوبی باشند....اما نشدند.... چون....

نیک می دانم  مدتیست که هر روز بدتر از دیروز می نویسم....واژه ها و ترکیب های نخ نما٬ مفاهیم سطحی٬ انتخاب نادرست لحن و  قالب٬ تهی شدن شعر ها از احساس و حتی اعتراض٬ وزن و قافیه هم که از اول خراب بود.....وباز حقیقت دیگر این هست که من باور دارم که می توانم خیلی بهتر بنویسم....اما برای بهتر نوشتن نیاز به مطالعه ی بیشتر دارم و کمی زمان وَِ ......وَ ....وَ شاید نه تنها برای نوشتن که برای زنده بودن به جستجوی تازه نیاز دارم....جستجوی چیزی که نمی دانم چیست...شاید زندگی٬ شاید عشق٬ شاید مرگ..... پیش تر ها نوشته بودم که من از آن آدم های لعنتی هستم که دل ندارند  اما دلشان خیلی تنگ است.....

صادق بزرگ می نویسد: گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.همه گول خوردند!

******************************

همه گول خوردند!

من که شاعر نبودم 

 

تنها گاهی

روایتی بی پرده از پشت پنجره را

در گوشه ی دفترم ثبت کردم

 

من که...

...شاعر نبودم

................................................

پ.ن:رضا مشتاق٬محمد نورعلی٬ممیز...یا هر اسمی که تا حالا ما رو با هاش سرکار گذاشتی اگه صدای من رو میشنوی علامت بده....

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
این شعر نیست،جنون زیر هم نوشتن کلمات است

این شعر

نه وزن دارد

نه قافیه

نه اصلاً شعریت

 

بابا چاهی گفته:

ما سه هزار نفر هستیم که شعر می نویسیم

و خودمان هم می خوانیم

من یک نفر هستم

که می نویسم

اما خودم هم نمی خوانم

 

کمی هم غبطه می خورم به حال علو

حداقل این قدر حوصله داشت

که چند صفحه نامه به نشانی ری را بفرستد.

..................................................................

پ.ن:پست قبلی حذف شد...من فرض می کنم هرگز ننوشته بودم...شما فرض کنید نخواندید....نظراتش را بایگانی کردم.....

این شعر نیست،جنون زیر هم نوشتن کلمات است...

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
قافیه بند است به پای شعر

به من بگویید

اهالی قبیله ی کلمه

چگونه واژه به واژه

بند بندتان رها خواهد شد

زمانی که شعرتان را وزن و قافیه به بند کشیده است؟

......................................

پ.ن: همیشه آگهی های کارگاه شعر دانشگاه رو ندیده می گرفتم.....حالا  هم پشیمونم و هم نیستم.....

دلم می خواد یه زمینه سفید داشته باشم با چند تا رنگ روشن......نقاشی که نه...اما بدجوری هوس رنگ بازی کردم

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
قهرمان ها همه مردند....نه کشتمشان

بت ها,

یک به یک شکستند.

نه امروز,

نه از ضربه ی پتک,

که از دروغین بودنشان,

که در روز نخست

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
یکم و دوم و پی نوشت

 یکم:

من پس از یک رشته دل بستن های پوچ

من پس از یک سلسله رسوا شدن

می روم در قعر گورم  تا ابد

بر خود و بر عشق و تو نفرین کنم

دوم:

چشمان تو  معجزه کردن را بلدند هنوز

قلب من اما دیگر به چشمانت ایمان ندارد

.........................................................

پ.ن:قاطی ام .......مثل این فیلم های بزن بزن چینی و ژاپنی که نمی فهمی اون که داره کتک میخوره آدم خوبه ماجراست یا ادم بده...مثل میوه های خراب و سالم تو میوه فروشی...

*روزگار ما به روز شد.

چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
موضوع انشاء: بهار

پیش نوشت: چند برگ پاره از دفتر انشاء سال دوم راهنمایی ام رو عیدی گرفتم.....عزیزی ده سال کاغذ ها رو نگاه داشته بود....و امروز کاغذ ها رو بهم عیدی داد......

گفتم:پس چرا چند برگ پاره؟ ....دفتر کجاست؟.....

گفت: همان موقع دفتر را پاره کرده بودی.....

(شاگرد مدرسه ای را تصور کنید دفتر انشاء به دست.. کنار میز معلم... پشت به تخته سیاه.... با همان لحن شاگرد مدرسه ای ها زمان خواندن انشاء انشای من در مورد بهار را بخوانید)

موضوع انشاء: بهار

نوشتن در مورد بهار کاری بس آسان می نماید. زیرا در مورد این فصل آن قدر شعر های زیبا و   متن های ادبی نوشته شده است (از حافظ و سعدی تا دانش آموزان مدرسه ی بهمن) که دیگر نوشتن در مورد این موضوع برای ما دانش آموزان آسان شده و چیزهایی در ذهن داریم و آن ها را روی کاغذ می آوریم.

ولی من می خواهم علاوه بر توصیف فصل بهار کمی هم در مورد تغییر و تحولی که باید در ما ایجاد شود برایتان صحبت کنم. در صورتی که می دانم این موضوع هم تکراری است و اصولا ربط فصل بهار را با تحول درونی انسان نفهمیدم. زیرا انسان اگر بخواهد عوض شود کاری به بهار و تابستان ندارد.

از این حرف ها گذشته من نیز بهار را به خاطر صدای باران و خندان شدن کوه و دشت دوست دارم و بیشتر از همه تعطیلات نوروزی را که اصل فروردین ماه است. البته زیاد به این موضوع نمی پردازم (حالا چرا من این را بعد ازآن ماجرا آوردم مسئله ای است که بعداً هم مشخص نمی شود.)به هر حال تعطیلات ما را به سختی هر چه تمام تر گذراندند. البته همه می گویند ما تعطیلات را گذراندیم ولی راستش را بخواهید این مسئله....این قسمت از انشا خوانا نیست.....

انشای ما از استاندارد بین المللی دو وجب و یک انگشت بیشتر شد. پس فعلاً تا انشای بعد.

                                                                                        پایان

پ.ن: گذشت....

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
بهاریه

آن

   اشاره به دور است

                            دور ِ خوب

این

   اشاره به نزدیک

                        این غروب

                                      بوی عیدی...بوی توپ.........

چشم به هم بگذاری امسال هم گذشته ....گذشته و من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.

من فقط هستم...همین...بی رویا ،بی لبخند....

گاهی فکر می کنم زندگی هم چیز خوبیست به شرطی که اهلش باشی....یک روز بعد از ظهر در حال قدم زدن و نگاه کردن به مردمی که با عجله مشغول زندگی کردن بودند به این نتیجه رسیدم.

این طور که دستگیرم شده برای زندگی کردن لازم نیست اول فرق جیک جیک را با قارقار بفهمی..........به گمانم همه عمربی راهه رفتم.