نویسنده : مردی که مرده بود
عنوان : نوشتن یا ننوشتن
مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید |
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آرشیوم را مرور کردم.....نوشته هایی که وقتی می نوشتمشان هرگز دوستشان نداشتم...
مدتی که نبودم مشغول جنگ با خودم بودم....فکر کردم که اصلا چرا باید بنویسم....مگه من کی هستم که بنویسم....چی دارم که بگم؟.....اما امروز از خواندن نوشته های قدیمی لذت بردم...و فکر کردم که شاید نوشتن بهتر از ننوشتن باشد.....دوست دارم اگر هنوز هم این وبلاگ خوانندگانی دارد برایم بنویسند که بنویسم یا نه؟.....
مدرن فکر میکنم
در محاصره ی دیوار های بلند سنت
و دیروز را دفن می کنم
زیر آوار خود ِ فرو ریخته ام
.........................................
پی نوشت: این چهار خط اگر چه در کمتر از یک دقیقه نوشته شد...اما چکیده اندیشیدن های
بلند مدت گاه و بی گاه است...
تصمیم نوشت: تصمیم جدی من ادامه حیات این وبلاگ هست....فکر میکنم برای گفتن حالا و هنوز حرف دارم
توضیح نوشت: اشتباه نکنید تا رسیدن من به دوران پست مدرن بیابان ها راه هست...هر چند که الان در دوره ی فرا پست مدرن باشیم.....
تموم زندگی خوابه
تنت تو آغوش خاکه
حریر عطر آغوشت
هنوزم با نفسهامه
دلم بدجوری دلتنگه
دستم دستاتُ گم کرده
ببین بی رحمی مرگُ
به پایان تو میخنده
بخواب بی وحشت فردا
بخواب بی ترس بیداری
لالا لالا لالا لا لا
گل نرگس رویایی
تو رو تو خواب می بینم
به من لبخند میبخشی
تنم تشنه به آغوشت
تو از جنس سراب میشی
تو رو تو خواب می بینم
به من لبخند میبخشی
تنم تشنه به آغوشت
تو از جنس سراب میشی
دلم بدجوری دلتنگه
دستم دستاتُ گم کرده
ببین بی رحمی مرگُ
به پایان تو میخنده
............................................
پ.ن:هر چی بنویسم شبیه نق زدن میشه......امشب شب بدی بود....
تو کتاب خونه ی بابام دنبال یه آیین نامه می گشتم....طبق معمول همیشه تا به خودم اومدم دیدم یک ساعتی هست که همون طور سر پا مشغول ورق زدن کتاب ها هستم و از هر کدوم چند صفحه ای ناخنک زدم....یه چند قدمی عقب رفتم و یه نگاه کلی انداختم به کتاب ها.....چه تشابه سلیقه ی عجیبی...انگار نود درصد کتاب ها با سلیقه ی من انتخاب شده بود..انگار به کتاب خونه ی خودم نگاه می کردم...چه سرنوشت شومی.....
مردبی رویا
زخمی دنیا
محکوم به تکرار
تکرار روزا
***
دنبال خورشید
رفت و نرسید
به رویای روز
خط شب کشید
***
دره ی تردید
قله ی باور
سنگی که لغزید
سقوط آخر
***
جغد کور خندید
از شاخه پرید
چشم باز مرد
دیگه نمیدید
...................................................................................
یکم:تصمیم داشتم این ترانه را کمی ویرایش کنم و چند خطی را هم زیاد و کم کنم ....اما تجربه نشان داده ممکن است به سرنوشت آن ترانه ی خاک گرفته دچار شود که یک سالی خاک خورد و آخر هم ویرایش نشد.... در حال و هوای مرد تنهای شهیار قنبری این ترانه را شروع کردم...اما با حس دیگری ادامه پیدا کرد
دوم:خودم را به برنامه آخرین شب کنسرتی که در تالار بزرگ کشور برگزار شد رساندم....شنیدن راک فارسی بعد از نوای کمانچه اتفاق ویژه ایست....
بی ربط(کوچه باغی زمزمه کنید): زیر لب زمزمه کردم...کی میتونه دل دیوونه رو از من بگیره ...اون قدر باشه که من..... این دل و دستش بدم و..... چیزی نپرسم.... دیگه حرفی نمونه بعد نگاش .....آره بارون میومد....خوب یادمه.....آره بارون میومد....خوب یادمه
(نقطه چین ها را با نوای کمانچه پر کنید)
تسلیم نامه:از شهر کتاب نیاوران یک جلد کتاب آشنایی با عروض و قافیه نوشته ی دکتر سیروس شمیسا ابتیاع نمودم.باشد که استادان عینکی از ما خرسند گردند.
رستم از این نفس و هوا ، زنده بلا مرده بلا زنده و مرده وطنم، نیست به جز فضل خدا
رستم از این بیت وغزل، ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
غریبه می شوی، گُلم
رفیق سال و ماه من
هم پرسه ی همیشه ی
گریه ی گاه گاه من
غریبه می شوی، عزیز
شریک روزهای خیس
دلیل بی قراری ام
دلیل بغض خودنویس
غریبه می شوی، عزیز
در امتداد روزها
برای من که مانده ام
در حسرتت هنوز ها
غریبه می شوی ،ولی
نمی روی ز خاطرم
ببین که مانده یاد تو
در همه ی دقایقم
................................................
پ.ن: چهار خط اول این ترانه را پارسال تو کافه دیماگو نوشتم...یعنی حس امروزم نیست...
وارد امام زاده صالح میشم.سر میچرخونم دنبال کفتر ها اما خبری نیست. هر چند که ابن چند سال اینجا شده پاتوق موسی کو تقی ها. خبری از چنار پیر هم نیست.
قدم زنان از در پشتی امام زاده وارد تکیه بالا میشم نسیم خنک و نمناک صبح یه روز از آبان را روی پوست صورتم احساس میکنم. سرم رو بالا میگیرم و نگاهی به خرپای چوبی و قدیمی سقف تکیه میکنم. احساسم درست مثل حس یه سرخپوست شکست خوردس که سفید پوست ها توی سرزمین خفتگانش دیزنی لند ساخته باشند...راه می افتم از چند تا کوچه ی پیچ در پیچ رد میشم.روی دیوار بعضی خانه ها تابلویی نصب شده با این مضمون:(( این ملک جهت توسعه آستان مقدس اما زاده صالح(ع) خریداری شده است)). سرسختی بعضی دیگر که هنوز به طول و عرض این تابلو تن در ندادند حس تحسینم رو بر می انگیزه. مسیر رو به سمت بازار کج میکنم که هنوز مثل خودش مونده.بوی عطاری و ترشی فروشی رو از برم. راهم رو ادامه میدم تا میرسم به کوچه ذغالی ها.روبروی خانه پدری پدرم می ایستم. اما به جای درب چوبی و کلون چند تا پله با سنگ گرانیت میبینم و در خودکار یک پاساژ. اون دست خیابان شهرداری بستنی اکبر مشتی و سینما آستارا پرچم شمرون قدیم را بالا نگه داشتن. از جلوی شهرداری رد میشم پدر بزرگم میگه یه زمانی اینجا کافه جهان بود و تعریف میکنه از عرق خوری های شب جمعه به همراه نیما. بعد میرسم به دزاشیب و خونه ی قدیمی نیما یوشیج .تو نیاوران بر میخورم به یک برج بلند به اسم برج باغ دو قلو ولی دیگه نشونی از باغ دوقلو وجود نداره. بعد هم از نخجوان میان بر میزنم به دربند که هنوز هم دربند است اما در بند ساختمان های بلند مرتبه نه درختان.......دست آخر هم لعنت میفرستم به روح کریستف کلمب ...و از کوچه های فرعی خودم را به خانه میرسانم
من هستم....هنوز...گیرم کمی آرام تر....اما....هنوز.....هستم....با تاکید ویژه روی سین....ه س ت م...
برو که عادت می کنم/به شاعر رها شده/به سایه و به ابر و مه/به من بی رویا شده
پنج شنبه صبح زود....جاده....خواب و بیدار رانندگی می کنم....دعا می کنم صندوق صدقاتی که مادرم توش پول میندازه کار بکنه.....بوق ماشین بغلی چرتم رو پاره می کنه....گویا کمی انحراف به چپ د اشتم....دیگه به صندوق صدقات فکر نمیکنم چون اگر هم کار میکرد دیگه اعتبارم تموم شده...باید دوباره شارژ بشه....دوباره چرت...دوباره بوق....
پنج شنبه کسالت بار....تاریخ اسلام....ادامه چرت...به جای بوق تغییر فرکانس صدای استاد....
پنج شنبه.... هفت بعد از ظهر....حوالی خونه.....راه بندانی که به کوچه پس کوچه های شمرون هم راه پیدا کرده...پله ها رو بالا میرم......دوش....کت و شلوار اتو شده روی تخت...تشویش...
پنج شنبه.....هشت شب.....راه بندان.......دیر خواهم رسید...ضبط خراب ماشین ....زمزمه...
خیلی وقتا زیر آوار جنون منُ میبینی و ویرون نمیشی... چمران....جنوب به شمال....می پیچم تو هیلتون....
پنج شنبه.....ده شب......حیاط هتل....پیشنهاد اقتصادی بی شرمانه مهدی قفقازی.....دلالی زمین....تلاش میکنم واکنش نشان ندهم.....موفق می شوم...
پنج شنبه.... ساعت دوازده شب...اتوبان صدر....غرب به شرق....تعقیب ماشین عروس رو نیمه کاره میگذارم....بر میگردم به سمت قسمت دوم عروسی.....
پنج شنبه.....ساعت یک صبح....این دیگه جمعه شد.....سختم....من و ذهنم در زمین فرو میرویم .....بدنم رها میشه...پشتش رو نگاه نمیکنه....با ریتم هماهنگ میشه .. من و ذهنم مرکز عالم شدیم....محل اجتماع تمام نورها و صدا ها...همه چیز از من شروع و به من ختم میشه...در یک لحظه کش دار که تا ابد ادامه پیدا میکنه...
چند ساعت بعد...ازجایی میان ابد و ازل (بعد از ابد و قبل از ازل) بر میگردیم...من و ذهنم...پیاده...بدون چتر.....خیام همه جا پر رنگ تر بود....انتظار روبروی در....بدنم بعد از خداحافظی روبروی در به من و ذهنم می پیوندد....داماد عزیز بود.... و خدا را شکر که هنوز بوی ته مانده ی رفاقت های سال های میانی دهه هفتاد را می داد....
جمعه.....دوازده ظهر.....از خواب بیدار میشم.....
جمعه...پنج بعد از ظهر....نظام آباد...جشن تولد.....
جمعه..... ده شب ......قیطریه.....زمین بازی....دانیال از پادگان آمده...دخترک مو مشکی با لبهای سرخ روی نیمکت کنار زمین نشسته...ریز ریز گیس می بافد......دیر رسیدم....گرم میکنم....بدنم وارد زمین شد....از دو نفر رد شد...تک به تک.....تکل....بدنم از زمین جدا میشه...تو هوا چرخ میخورم......همه چیز دور آهسته میشه ....با کمر زمین می خورم....ذهنم به سرعت به سمت بدنم بر میگرده....حسام توپ رو می کاره....لنگ لنگان بیرون میرم....کنار نیمکت خودم رو روی زمین میندازم....دخترک هنوز گیس میبافد.....ریز ریز....
ادامه دارد....

در سکوت و بی خبری رسانه ها در این چند روز تعطیلی این خبر بر سرم آوار شد:
به گزارش خبرگزاری فارس، خسرو شکیبایی ساعت 9 صبح امروز جمعه، 28 تیر در سن 64سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران از دنیا رفت.
.... خسرو شکیبایی را نه مثل همه به خاطر هامون که بیشتر به خاطر خانه سبز دوست داشتم....با آن حرکات بی پایان دست و سرش....
خوب میدانم که از فردا وبلاگ ها پر میشود از مرثیه ثرایی.... خوب می دانم فردا دارینوش دوباره نامه ها و نشانی ها را در تیراژ وسیع منتشر می کند.....خوب می دانم از فردا هامون وارد لیست فیلم های مورد علاقه شبه منور الفکر ها می شود....خوب میدانم از فردا حجم سبز وارد بساط سی دی فروش کنار مترو ی ترمینال جنوب می شود.....خوب می دانم از فردا پوسترش کنار فرهاد و فریدون فروغی و دیگران در میدان انقلاب به فروش میرسد......
اینجا هنوز هم ایران است و خبر مثل همیشه کوتاه بود....