X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1386 در ساعت 02:58 ق.ظ
نویسنده : مردی که مرده بود
عنوان : دیالوگی بین من و خودم....

من:چرا می نویسی وقتی حرف تازه ای نداری؟

خودم:اگر ننویسم که کپک میزنم.

-کپک زده ای......خبر نداری........واژه هایت هم  کپک زده اند........ای خسته خاطر دوست...ای شاعر

-شاعر؟؟؟ چه عنوان دهن پر کنی......من فقط یک روایت کننده ی ساده  هستم......روایت کنننده حادثه هایی که در من و خارج از من رخ میدهد

-یک روایت کننده  ساده  کپک زده.....فراموش نکن....

-در تب ظهر خرداد سایه  هم کپک میزند.....

-نه از گرما نیست......از تکرار کپک زده ای....

-قبول....اما باور کن از شعر دزدی بهتر است....

-برو ای زاهد پاکیزه سرشت.....که گناه دگران بر تو نخواند نوشت......کم آوردی به مردم گیر میدی؟.......به زور شعر و ترانه نمی شود (من و تو) را ما کرد....بفهم...

-حالا کی خواست این من و تو را ما کند؟....

-همه میگن....

-همه غلط کردن......تو که خوب من رو میشناسی نباید این طور قضاوت کنی...

-به هر حال به جرم تکرار به اعدام با جوخه ی آتش محکومت میکنم.....

-نه.....من هنوز خیلی کار دارم تو این دنیا....

-مثلاً؟؟؟؟

-مثلاً می خوام یه پسر داشته باشم اسمش رو بذارم لورکا......

-لورکا را دوست داری؟؟؟؟

-اوهوم.....

- پس تبعیدت میکنم اسپانیا........بعد هم به ژنرال فرانکو  میگم همان جا اعدام انقلابیت کند.....بعد زیر یک درخت زیتون خاکت کند......ناشناس......اون وقت سالوادور دالی برای فرانکو پیام تبریک میفرسته......کلی معروف میشی......

- راستی خیلی دوست دارم این جناب سالوادور دالی را ببینم ازش بپرسم....با این همه شقاوت چطور این نقاشی ها رو میکشیده؟.......

-میبینی.....اون دنیا همدیگر رو ملاقات میکنید.....ازش بپرس

-صبر کن....صبر کن....تکلیف زمان رو تو این داستان مشخص کن....دو خط بالاتر که دالی زنده بود......داشت برای فرانکو پیام تبریک میفرستاد

-نویسنده منم......هر وقت دلم بخواد زنده اش می کنم.....هر وقت بخوام میفرستمش اون دنیا.......این فضولیها به تو نیومده.......میری اسپانیا بالاخره؟

-نه ترجیح میدم همین جا تو بی بی سکینه دفنم کنند....بغل شاملو.....

-عقلت کجا رفته پسر؟......هر سال  شب سالمرگش یه عده ناشناس میریزند سنگ قبرش رو میشکنن.......خطرناکه....

- آخه از مرده اش هم میترسند.........کسی از زنده ی من هم نمیترسه......

-هر طور که مایلی......چشم بند می خواهی؟

-نه...آخه من تو شعرام نوشتم......نمی خواهم چشمانم را به روزگاری که تماشا ندارد ببندی..... اگر چشمم را ببندم مرگم دیگه قهرمانانه نیست.....همه ی شعرام شعار میشه.....کودکان فردا چطوری قضاوت میکنند راجع به من و شعر هام؟....نه....بدون چشم بند

-چقدر شبیه سرهنگ آئورلیانو  شدی در برابر جوخه ی اعدام....

-خواهش میکنم پای مارکز رو به داستان باز نکن.....اون بیچاره سرطان داره....بعد از ۳۴ سال برگشته کلمبیا استراحت کنه....

-آخه خیلی به آئورلیانو شبیه شدی....فقط به جای چکمه های تا زیر زانو کتونی پوما پاته.....

-علت داره...

-......؟؟؟؟

-این ببر پوما من رو یاد گربه ی نقشه ایران میندازه.....

-با ببر آلمانی که حاصل استثمار کودکان جنوب شرقی آسیاست یاد نقشه ایران میفتی؟؟؟

-آخه نسل ببر مازندران منقرض شده....

-گربه که داریم......

-کدوم گربه؟؟؟....ولگرد ها شون رو که  شهرداری تهران عقیم کرده.......سوسول هاشون هم میبرن به فرانسه....اونجا به اسم گربه ی فرانسوی به نمایش و فروش گذاشته میشن......حکایت اسب های ترکمن که چند وقته شدن اسب عربی رو که یادت نرفته....

-نژاد پرستی هم به اتهاماتت اضافه کردم......همون روز که سر پل تجریش با هیتلر  داشتید بستنی اکبر مشتی لیس میزدید باید میفهمیدم....حرف بسه.......این جوری ادامه بدی جرمت اینقدر سنگین میشه که با اعدامت هم نمیشه داستان رو جمع کرد

گروهان اماده....هدف....آتش.....

-..........................

-هاهاهاهاهاها ........دنبال خون نگرد.....نمردی......هنوز در خدمت دنیایی.....فشنگ ها مشقی بود.....برو........فقط قول بده دیگه دچار تکرار نشی

-باشه....اما تو هم قول بده دیگه آخر داستان رو مثل فیلم های هندی تموم نکنی.....

...................................................

پ.ن ۱:دنبال نتیجه خاصی نگردید...... فقط پریشان نویسی های یک ذهن تب دار بود....

پ.ن ۲:عاجزانه خواهشمندم در مورد لورکا و شاملو و دالی و اسب عربی و گربه ی فرانسوی کل کل نکنید........در ضمن هر چی فکر کردم جای بد آب وهوا که مناسب تبعید باشه تو اسپانیا پیدا نکردم.....شما فرض کنید ایالت کاتالان قریه ای داره به اسم نهبندان.....