X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1386 در ساعت 12:59 ق.ظ
نویسنده : مردی که مرده بود
عنوان : نامه ای که هرگز پست نشد

سلام نمیکنم چون هر سلام آغازی دوباره است و ما (تو بخوان من و تو) سالهاست که به پایان  خود رسیده ایم.

این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس.......در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............و در میان گریه............ اما هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ

از تو چه پنهان دیشب نمیدانم از سر عادت بود یا دلتنگی که تا چشم زدم خود را روبروی آپارتمان شماره ۴۵ کوچه (.....) یافتم. چراغ اتاقت روشن بود ....اما پرده ها کشیده..... و جای دخترکی با پیراهن آبی بلند و موهای بلند مشکی  بر شانه های مهتابی در قاب پنجره خالی بود.......اما من به عادت تمام شبهایی که از سفر می آمدم و تو چشم به راه مینشستی تا من بیایم و از این پایین برایت گل تکان دهم......برای تو که دیگر چشم به راهم نیستی گل که نه دست تکان دادم..........

باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو  عادت نکردم....دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده....گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را  میگیرد.....و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند.....جوجه مرغ عشق هایم از تخم بیرون نمیایند... درست مثل من که صبح ها دوست ندارم از تخت بیرون بیایم و به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم......هیچ کبوتری هم زیر شیروانی لانه نساخته......اما نمینویسم که برگرد چون خوب میدانم که رویای دختر سبز بهارهم از سر پسر غمگین پاییز  زیادست.....تنها مینویسم که دوستت می دارم .