X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1382 در ساعت 12:27 ق.ظ
نویسنده : مردی که مرده بود
عنوان : امشب شب ویرونی کوه بزرگ درده
سرم گیج میره  احساس رخوت میکنم خودم رو به زور روی صندلی نگه داشتم صدای ستار میپیچه تو مخم تک تک تارهای عصبی بدنم رو نوازش میکنه  همه خاطراتم زنده میشن:

میسوزم و میسوزم با زخم تو میسازم
با هر غزل چشمت من قافیه می بازم

پلکهام داغ میشن و گونه هام خیس احساس میکنم کسی رو کم دارم حس میکنم چیزی رو گم کردم یه ته استکان از اون زهر ماری هنوز مونده لا جرعه سر میکشم حالا فقط پلکهام نیستند که داغند همه تنم داغ شده اما نمیسوزم  گرمای لذت بخشی داره
سرم رو میذارم رو میز چشمام رو میبندم.....
 آهنگ عوض میشه:

خسته و دربدر شهر غمم
شبم از هر چی شبه سیا تره

چشام رو باز میکنم چقدر سرم درد میکنه.....
اما....
این شال روی شونه هام چیکار میکنه.....کسی اینجا هست؟......کسی اینجا بوده.............

آهنگ عوض شده:

زندگیش یه لحظه خالی
زندگیش یه لحظه پر
زندگیش یه کوله باره آدم خانه به دوش
جاده ها زیر پاهاش تن میکشن
سایه ها اون رو به رفتن میکشن.......

بیرون برف میاد از خونه میزنم بیرون هنوز هم سرم درد میکنه  باید صاحب شال رو پیدا کنم شاید هنوز خیلی دور نشده باشه............
چند لحظه بعدصدای ترمز ماشین........و صدایی که از لای پنجره تو کوچه میپیچه.....

اون که تو یک قمار تلخ عمرش رو باخت و پوسید
اون که تو پیله ی سکوت تار شکستن تنید
به اولین دقایق آسودگی رسیده
به قیمت یه عمر عذاب آسودگی خریده

                          امشب شب ویرونی کوه بزرگ درده 
              کسی که یک عمر سوخت و ساخت مهمون خاک سرده 

                                           مردی که مرده بود